العلامة المجلسي
65
حياة القلوب ( فارسي )
خالى است مىبايد بر ايشان تاخت . چون به نزديك حرم رسيدند گروهى چند از مرغان ديدند كه چون ابر بر بالاى سر آنها صف كشيدند وشبيه پرستك بودند وهر يك سه سنگ يكى در منقار ودو تا در چنگال برداشته بودند وسنگها از عدس كوچكتر واز نخود بزرگتر نبود . چون لشكر را نظر بر آن مرغان افتاد بترسيدند وگفتند : چيست اين مرغان كه هرگز مثل آنها نديدهايم ؟ اسود گفت : بر شما باكى نيست ، مرغى چندند كه روزى براي جوجههاى خود مىبرند . پس كمان خود را طلبيد وتيرى به جانب آنها افكند پس آن مرغان به فرياد آمدند ، منادى ندا كرد از آسمان : اى مرغان اطاعتكننده ! أطاعت پروردگار خود كنيد به آنچه مأمور شدهايد بدرستى كه غضب خداوند جبار بر اين كفّار شديد شده است . پس مرغان سنگها را انداختند ، سنگ أول بر سر حناطه آمد وخود أو را شكافت ودر مغز سرش پنهان شد واز دبرش بيرون رفت وبه زمين فرو شد وأو بر خاك افتاد ، پس آن لشكر از جانب چپ وراست متفرق شدند ومرغان از پس آنها مىرفتند وسنگ بر سرشان مىريختند تا همه هلاك شدند واسود نيز هلاك شد وأبرهة گريخت ناگاه در اثناى راه دست راستش افتاد پس دست چپش افتاد پس پاهايش افتاد وچون به منزل خود رسيد وقصه را نقل كرد سرش افتاد . شخصي از حضرت موت برادر خود را تكليف حضور در آن عسكر نمود وآن برادر ابا نمود وگفت : من هرگز به جنگ خانهء خدا نيايم ، وآن برادر كه رفت چون اين واقعه را ديد گريخت وبه برادر خود ملحق شد وقصه را به أو نقل كرد ، چون سر به جانب بالا كرد يكى از آن مرغان را بر بالاى سر خود ديد پس آن مرغ سنگى انداخته وأو را هلاك كرد . عبد المطّلب در عرض اين أحوال مشغول تضرع وابتهال بود وبه نور مقدس محمدي صلّى اللّه عليه وآله وسلّم توسل مىجست وعرض مىكرد : پروردگارا ! به بركت نوري كه به ما بخشيدهاى ما را از اين اندوه وشدت فرجى كرامت فرما وبر دشمنان خود نصرت ده .